تبليغاتX
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار!
"حرف، بسیاری لحظه ها برای پوشاندن است و نه برای آشکار کردن..."

نخستین‌باری بود که کنسرت کامکارها می‌رفتم؛ با عنوان زمانه. دلزدگی‌ای که از کنسرت مشترک شهرام ناظری و حسین علیزاده داشتم هنوز سنگینی می‌کرد؛ امیدوارم بودم این دفعه جبران شه!

بخش اول فارسی و در دستگاه بیات ترک بود؛ اگر بیات ترک  اینه معلومه که این دستگاه مرا نمی گیرد!

تویه بخش دوم و تک‌نوازی اردوان، چشام رو روی هم گذاشته بودم و داشت خوابم می‌برد که در آخر هشیارم کرد. اینجا هم سرخورده شده بودم. اون چیزی نبود که از کامکارها انتظار داشتم.

موسیقی اول بخش سوم که شروع شد  حس آشنایی به سراغم اومد. اجرای آهنگ "وه‌ره  یارم" فوق‌العاده بود. ریتمی بسیار ملایم و غمگین. غمی که سنگینی نمیکنه، حتی سبکت هم می‌کنه. این یک اجرای قدیمی، همه آنچه را که باید از کنسرت امشب می‌گرفتم بهم داد و همین خود قراری بود بر بی‌قراری دل و جان...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 14:7  توسط رویا | 

ارادتم به محمود دولت آبادی منو کشوند به کافه شهر کتاب تا پای صحبتهاش بشینم در هفتاد و یکمین سال تولدش.

مواقعی که تویه خودم موندم و قادر نبودم «خودم رو برای خودم توضیح بدم»  این ادبیات دولت آبادی بود که من رو با زبان خودش بیان کرده و  به حق «سخن از زبان ما می‌گفت»

بماند که در لابه لای حرفهاش باز می شد بیقراری نهفته در کتابهاش رو درک کرد:

«من همه کارم و عمرم گریز از خودم بوده؛ من زندگیمو باختم. گاهی فکر می‌کنم ای کاش فقط یه خواننده کتاب بودم»

این صحبتهاش همون چیزی بود که تویه «سلوک» خیلی قشنگ بهش اشاره کرده و  میخکوبت می‌کنه:

« تا چه مایه اندوهناک و دشوار می تواند باشد عالم، وقتی تو هیچ بهانه ای برای حضور در آن نداشته باشی؛ و دشوارتر و ناممکن تر وقتی در چنین حالتی دیگران در تو نظر می کنند که در گمان ایشان موهبت یافته می‌نمایی و بسا که رشک می‌برند و هیچ نمی دانند از تو، از درون تو که غرق است در واژگانی مثل استفراغ، شناعت و کینه»- ص 187.

دولت آبادی به کنار؛ دیدن کسی که ساعت‌ها لابه لای آثارش گریه کردم و خندیدم؛ کسی که صداقت و سادگی تویه آثارش موج می‌زنه؛ در عین حال که به وجدم آورد، غم عجیبی رو بهم تحمیل کرد طوری‌که هنوز نتونستم از سیطره‌ش بیام بیرون؛ علی اشرف درویشیان.

تویه چهره خسته از کشاندن بار تنش فقط می‌تونستم ملال ببینم؛ با وجودی که نمی‌تونست سرپا بایسته و حتی برای نشتن هم احتیاج به کمک دو نفر داشت اما به احترام دولت‌آبادی اومده بود و با اون لهجه کرمانشاهی که فقط با بیان درویشیان است که در نظر من شیرین می‌نماید فضا رو مسحور بزرگیش کرد.

گاهی فکر می‌کنم زندگی همینه رفیق! حتی اگر در نظر دیگران هم موهبت یافته باشی باز هم خلاهایی درونی هست که پرشدنی نیست و به جونت میفته که بی‌قرارت کنه.

اینجاست که سر تعظیم فرود میارم در مقابل مولانا وقتی که می‌گه:

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 14:49  توسط رویا | 

چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 16:25  توسط رویا | 

سيل  ﻏمهاي فروخورده ،شايد هم عشق وازده به دلم هجوم مياره؛صداي مسيج آغازگر اين هجوم ويرانگر لحظه است؛

"......"

دارم فرار مي كنم از ديدن همه او ن كساني كه سعي كردم عادي باهاشون برخورد كنم

مدتها بود از اين حس تهي بودم؛و چه شيرين است زندگي وقتي دلت لاقيده!

اصلا خود حروف وا‌‌ژه "قيد"  انگار تو را در خود مي پيچد؛ مچااله ات مي كند؛ و سپس پرتابت مي كند سر و دل شكسته!

خوشا بي قيدي

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 12:19  توسط رویا | 

خیلی سخته  که می بینی  از اون همه جمعیت بغض گرفته فقط هفت هشت  نفر  جلوی منزل دکتر

علیمحمدی شعارمی دن "این گل پرپر ماست/ هدیه به رهبر ماست"؛ و نه تو و نه هیچکس دیگه ای تویه اون

فضای بشدت امنیتی نمی تونه دم بر بیاره و فقط شاهد نگاههای درمانده ای هستی که با هم همدردی می کنن!

"این گل پرپر ماست/ هدیه به رهبر ماست"!!!!!!

این شعار نکته جالبی توش هست و اون اینکه: هرچندوقت یکبار به رسم آیین بت پرستان؛ باید کسی رو پیش

پای این رهبر قربانی کرد تا عطشش برای لحظه ای فروکش کنه؛ و این بار دکتر علیمحمدی بود که چشم رهبر

رو گرفت و قربانی شد! از این روست که اینان نعره می زنند: این گل پرپر ماست/ هدیه به رهبر ماست"

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت 13:36  توسط رویا | 

هیچوقت فکر نمی کردم شاهد روزی باشم که تویه اون روز یه جنازه تیرخورده رو از کنارم عبور بدن و من گیج و

مات نتونم هیچ کاری بکنم؛ حتی اشکهام نای جاری شدن نداشته باشن و فقط بغضهای فروخورده ای رو بیاد بیارم که داشت خفه م می کرد

حکایت این روزهای این سرزمین هم این شده:

تو جان می بخشی و اینان 

به فتوای تو می گیرند جان از ما

عین سگهای هاری که بتازگی قلاده شون رو باز کرده باشی، هجوم می برن و می گیرند و می کشند

نمی تونم درک کنم که بر مبنای کدوم دین و آیینی این ناانسانیتی رو توجیه می کنن؟

این کدوم مرامیه که به اونها اجازه می ده  یکساعت پس از جاری شدن خون یک انسان، در همون حوالی دوگانه

ای برای یگانه شان بجا بیارن و مسحور باشند از این خیال واهی که روزی بهشت و حوریانش رو یکجا دربست در

اختیار خواهند داشت؟

خدایا!

گیجم

هیچ کسی بهتر از شاملو نمی تونه حق مطلب رو در وصف کشته شدگان بیان کنه:

اینان دل به دریا افکنانند

به پای دارنده آتش ها

زندگانی دوشادوش مرگ

پیشاپیش مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام که زیسته بودند

که تباهی از درگاه بلند خاطرشان

شرمسار و سرافکنده می گذرد

کاشفان چشمه

کاشفان شوکران

جویندگان  شادی در مجری آتش فشانها

شعبده بازان لبخند در شب کلاه درد

با جا پایی ژرف تر از شادی در گذرگاه پرندگان 

در برابر تندر می ایستند

خانه را روشن می کنند

و می میرند

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 20:33  توسط رویا | 

اعصابم.....

نمی دونم چجوری ادامه ش بدم؛ خوردم؛ بهم ریخته م....چی هستم؟!

خیلی بده که نتونی با یه سری افراد ارتباط برقرار کنی

خیلی بده که بازیگر خوبی نباشی

و خیلی بده که نگاه و حالاتت نتونن دروغ بگن

بیش از هر زمان و مکان دیگه ای به همراهی م احتیاج داشت ولی نتونستم

و برعکس ادعاهاش که بهش انرژی می دم، کورسوی امیدی رو هم که داشت ازش گرفتم

خدایا!

ای کاش نمیومد

ای کاش می شد نسبت به همه سرشار از محبت باشی

ای کاش می تونستی راحت تویه همه چشمهانگاه کنی

ای کاش با بعضی ها معذب نمی شدی

ای کاش می تونستم، می تونستم به حرفهاش گوش بدم

ای کاش از من انتظار نداشت

ای کاش نمی دید منو؛ ای کاش نمی دید؛ ای کاش نمی دید؛ ای کاش نمی دید؛ ای کاااااااااااش...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 15:53  توسط رویا | 

 

1- امرروز آخرین جمعه ماه رمضان و طبعا روز قدس!!!!

و اما نکته بسیار جالب و دیدنی و شنیدنی در این روز تقابل شعارهای پیچیده  بر در و دیوار بلوار کشاورز

و کارگر شمالی بود؛ بقیه جاها رو هم که الله اعلم, ما که نبودیم

و اما بشنوید از این تقابل:

از یک طرف صدای رسای بلندگو شعار می داد                 از طرف دیگر جمعیت جنبش سبز

- مرگ بر آمریکا                                                           - مرگ بر روسیه

- مرگ بر اسرائیل                                                        - مرگ بر روسیه

- مرگ بر منافق                                                           - مرگ بر دیکتاتور

- مرگ بر ضد ولایت فقیه                                                - مرگ بر دیکتاتور

- فلسطین......                                                             – نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران

- خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست             - خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست

و حال اساسی رو زمانی می بری که نه صدای رسای بلند گو از رو می ره و نه ملت شیرین جنبش سبز!!

2-  شعار دیگه ای که خیلی واسه م جالب بود این بود: "یا حجه الابن الحسن! ریشه ظلمو بکن"!

در زمانه ای که ملت ایران هنوز هم فکر می­کنند برای اندک هوای قابل استنشاق باید به یک منجی

متوسل شوند، تنها چیزی که تکرار خواهد شد، تاریخ 30 ساله گذشته است.

3-  همدلی چیز عجیبیه! با اینکه شخصا نه به موسوی اعتقادی دارم و نه به حجهَ الابن الحسن اما وقتی

می دیدم جمعیت، یکصدا از موسوی و حجه الابن الحسن مدد می خوان، دلم نیومد همراهی شون

نکنم!! یعنی در اینجا بنده در کمال شرمندگی از مسئله ای به نام "دین" استفاده ابزاری نموده ام؛ 

واینجاست که درک می کنم  چطور شد که تویه انقلاب 57  چپی ها و توده ایها  در کنار رهبر کبیر! قرار

گرفتند و ما را به عرش اعلا رساندند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 19:43  توسط رویا | 
 

این روزها دارم احوالاتی رو تجربه می کنم که پیش از اون حتی به مخیله م هم خطور نمی کرد  که "رویا"

 هیچ گاه به اون تجربه ها برسه؛ چیزی که جز رنج واسه م ثمری نداشته؛

خدایا!

عقل و عملم تویه مرحله دوئل اند؛ من نمی دونم این همه تناقض از کجا یهویی سر برآورد؛

شاید هم مگه می شه " انسان و بی تضاد"؟!!!!!!

هرچی هست دلم نمی خواد رویای آروم خودم رو از خودم بگیرم؛

 خسته ام. خسته؛ به اندازه خستگی همه سالهای بودنم و دریغ خودم از دیگران؛        

  و باز هم این منم که جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 22:2  توسط رویا | 
"روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
تخت، حس خواهد کرد
که سبکتر شده است"

نمی تونم تصور کنم که چطور تا این حد می تونه آروم باشه؛ با لبخندی غمگین که گویا توان گریستن هم نداره؛


و گریه های بی صدای محیا...


بغض و اشکهای فروخورده داره خفه م می کنه؛ بالاخره نتونستم؛ و باز این منم که جاری می شم؛


چقدر از این لحظه می ترسیدم...


روزها و یادها و نامها چه غریبانه، چه غریبانه، می گذرند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 12:7  توسط رویا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کودکی که در آرام ترین جای جهان ایستاده بود...

نوشته های پیشین
مهر 1390
مرداد 1390
خرداد 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشیو موضوعی
من دلم گرفته؛ هرچه می¬روم نمی¬رسم
دکتر مسعود علیمحمدی: هدیه به رهبری!!!
سیر نمی شوددلم
سیر نمی شوددلم
اندر باب"آمدن" خودم!
باز دل نامهربانی می کند!
بر سر آنم که گر زدست برآید...
محض پاچه خواریه خداوندگار!
وای از دست استاد راهنما!
عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد که...
دیر آمدی ای نگار سرمست!
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز...
این روزها که می گذرد...
کمی نزدیکتر بنشین...
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی!
پرت وپلا!
وا نمی گردد دلم!
ما را خراب و زیر و زبر می کنی؛ مکن!
من چگونه حسی هستم...
لطف کن ای نگار من! دور شو از کنار من!!!!
قاصدک!...گرد بام و در من بی ثمر می گردی
؟؟؟
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید...
روحم از سقف گذر خواهد کرد
پیوندها
ادبیات و فلسفه
عباس معروفی
دفتر ظنز
خواجه فاضل تهرانی
آیا روحی اینجا هست؟
نیمه خالی لیوان
رهایی
مسافر
عمران صلاحی
سید ابراهیم نبوی
ابوالفضل زرویی نصرآبادی
سمنو واره
سایت سخن
گل آقا
گلستان شعر و ادب
شاناي
با اينا خستگيمو در مي کنم!
می مانم
تب گپ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM